سيد حسن آصف آگاه

178

سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)

برآيد نشان از خراسان سياه * چو آيد ، بود وقت و هنگام و گاه كه گردد هُشيدَر ز مادر جدا * بدين وقت اندر كه گفتم ترا چو سى ساله باشد مر آن كاردان * پذيردش دين و رَهِ راستان يكى شاه باشد به هند و به چين * ز تخم كيان اندر آن وقتِ كين مر او را يكى پورِ شايسته كام * نهاده بران پور ، بهرام نام هَماوَند باشد مر او را لقب * ز شاهان گيتى به اصل و نسب گروهش شاپور خوانند نام * بيابد ز گيتى بسى نيك نام نشان آن‌كه چون آيد اندر جهان * ستاره فرو بارد از آسمان زمانه دهد باب او را به باد * به هنگام آبان‌مه و روز باد چو بيست و يكى ساله گردد پسر * ابا لشكر گُشن 13 بسيار مَر 14 ز هر سو ز عالم شود تازيان * بيابد مراد دل از دشمنان كَشَد سوى بلخ و بخارا سپاه * كند روى كشور ز هر سو نگاه بسى لشكر آرد ز هند و ز چين * شه نامور سوى ايران‌زمين درفشان بسيار چينى پرند * شود شاد از ديدنش مستمند و زان پس چو هرمزد بالا گرد * و ناهيد را زير خويش آورد بدانگاه بينى كه بندد كمر * يكى مرد دين در بَدِشْخوارگر ز پارس و خراسان و از سيستان * يكى لشكر آرد عجب بيكران سه‌گونه درفش درفشان بود * وز آن‌جا به يارى ايران شود شود لشكر ديو ، ناپايدار * بسى خسته و كشته در كارزار ز كستى دوال و ز روم و فرنگ * ز ديو سيه‌پوش و گرگ دو لنگ به ايران بباشد سه جنگ تمام * بسى كشته گردند مردانِ نام همه پارس و شيراز پرغم شود * به‌جاى طربْ ، رنج و ماتم شود بيايد پس آنگه شهِ سرفراز * ابا خصم ايران شود كينه‌ساز چو دانسته باشد ز كار فلك * برآردش دشمن ز قعر سَمَك به نيروى دادارِ پيروزگار * برآرد از آن بد فعالان دَمار چنان گردد احوال آن روزگار * كجا زن بيايد ز خانه هزار بگردند هرسو به بازار و كوى * ز بىمردى ايشان شده مردْجوى